وقتی کارکردن راهی برای فاصلهگرفتن از احساسات میشود
کارکردن معمولاً با ویژگیهایی مثبت مانند انگیزه، مسئولیتپذیری، نظم و پشتکار پیوند داده میشود. وقتی کسی در روزهای دشوار خودش را با کار سرگرم میکند، ممکن است تصور کنیم توانسته است بر احساساتش غلبه کند و همچنان به زندگی ادامه دهد. اما پرکارشدن همیشه نشانهی حال خوب یا توانایی بالای فرد در مدیریت مشکلات نیست. گاهی کارکردن به راهی برای نزدیکنشدن به غم، اضطراب، خشم یا نیازهایی تبدیل میشود که تحمل آنها دشوار است.
کار ساختاری روشن دارد. وظیفهای وجود دارد که باید انجام شود، مسئلهای هست که میتوان برای آن راهحل پیدا کرد و نتیجهای قابلمشاهده به دست میآید. در مقابل، احساسات همیشه چنین نظم و قطعیتی ندارند. نمیتوان برای اندوه یک برنامهی مرحلهبهمرحله نوشت یا با چند ساعت تلاش، اضطراب ناشی از یک رابطه را تمام کرد. به همین دلیل، پناهبردن به کار میتواند موقتاً احساس کنترل ایجاد کند. فرد بهجای مواجهشدن با تجربهای مبهم و دردناک، توجه خود را به کاری معطوف میکند که حدود و قواعد مشخصی دارد.
این الگو ممکن است ریشه در تجربههای سالهای نخست زندگی داشته باشد. کودکی که هنگام ناراحتی با مراقبی سرد، غایب یا ناتوان از تحمل هیجان روبهرو شده است، بهتدریج میآموزد که بهتر است پریشانی خود را آشکار نکند. ممکن است توجهش را از رابطه بردارد و به بازی، درس، فعالیت یا موفقیت معطوف کند. در ظاهر آرام و مستقل به نظر میرسد، اما این آرامش الزاماً به معنای فقدان اضطراب نیست؛ گاهی کودک فقط آموخته است نیاز خود به حمایت را از دیگران و حتی از خودش پنهان کند (Connors, 1997).
این راهحل در بزرگسالی میتواند ادامه پیدا کند. فرد پس از یک تعارض عاطفی، بهجای صحبتکردن دربارهی رنجش خود، ساعتهای بیشتری کار میکند. وقتی احساس تنهایی میکند، برنامهاش را شلوغتر میسازد. پس از فقدان، جدایی یا ناامیدی، پروژهای تازه شروع میکند و به خودش فرصت توقف نمیدهد. در چنین شرایطی، کار فقط یک فعالیت بیرونی نیست؛ به ابزاری برای تنظیم فاصلهی فرد با جهان درونیاش تبدیل میشود.
البته استفاده از کار برای عبور از یک دورهی دشوار لزوماً ناسالم نیست. فعالیت میتواند به زندگی ریتم بدهد، از فروپاشی موقت جلوگیری کند و به فرد کمک کند دوباره احساس توانمندی کند. مسئله زمانی آغاز میشود که مشغولماندن به تنها راه رویارویی با احساسات تبدیل شود. در این صورت، هر لحظهی سکوت ممکن است تهدیدکننده باشد و استراحت، تنهایی یا کاهش فعالیت، احساساتی را آشکار کند که مدتها به تعویق افتادهاند.
نشانهی مهم، انعطافپذیری است. آیا فرد میتواند در کنار کار، خستگی، اندوه یا نیاز به حمایت را نیز تشخیص دهد؟ آیا قادر است گاهی متوقف شود، از دیگری کمک بخواهد و دربارهی آنچه تجربه میکند حرف بزند؟ یا ارزشمندی و امنیت خود را فقط در مفیدبودن، تولیدکردن و مشغولماندن پیدا میکند؟
شاید پرسش اصلی این نباشد که «چرا اینقدر کار میکنم؟» بلکه این باشد:
اگر برای مدتی دست از کار بکشم، با چه احساسی روبهرو خواهم شد؟
گاهی پاسخ به همین پرسش نشان میدهد که پشت تمام این مشغولبودن، بخشی از ما مدتهاست در انتظار دیدهشدن و شنیدهشدن باقی مانده است.
اولین نفری باشید که نظر می دهد.