چرا آدم‌های دوست‌داشتنی را «شیرین» و «خوردنی» توصیف می‌کنیم؟

نگاهی روان‌کاوانه به پیوند دهان، خوردن و زبان عشق و نفرت؛ از نخستین تجربه‌های نوزادی تا روابط بزرگسالی

نوزاد از نخستین روزهای زندگی، بیش از هر چیز از طریق دهان با جهان ارتباط برقرار می‌کند. مکیدن و شیر خوردن فقط راهی برای تأمین نیاز جسمانی او نیستند؛ این تجربه‌ها هم‌زمان با آرامش، لذت، تماس بدنی، بوی مادر و احساس امنیت پیوند می‌خورند. بنابراین، دهان در آغاز زندگی نه‌فقط اندامی برای تغذیه، بلکه یکی از نخستین واسطه‌های رابطه با دیگری است.

از منظر روان‌کاوی، این تجربه‌های اولیه به‌کلی از بین نمی‌روند. شکل آن‌ها در طول رشد تغییر می‌کند، اما ردشان در خیال، زبان و روابط بزرگسالی باقی می‌ماند. شاید به همین دلیل است که زبان عاشقانه و جنسی ما به‌طرز چشمگیری با خوردن، مزه‌کردن، مکیدن، گازگرفتن و بلعیدن آمیخته است. گویی ذهن برای بیان شدت میل و صمیمیت، دوباره به یکی از ابتدایی‌ترین تجربه‌های لذت‌بخش خود بازمی‌گردد.

معشوقی که شیرین و خوردنی است

وقتی کسی برایمان دوست‌داشتنی است، اغلب او را به خوراکی‌های شیرین و خوش‌طعم تشبیه می‌کنیم. می‌گوییم: «چقدر شیرین است»، «عسل است»، «خوردنی است» یا «دلم می‌خواهد قورتش بدهم». این زبان را به‌ویژه در توصیف کودکان زیاد می‌شنویم: «آن‌قدر شیرین است که آدم دلش می‌خواهد بخوردش.»

در ظاهر، این جمله فقط یک اغراق محبت‌آمیز است؛ اما در سطحی عمیق‌تر، می‌تواند نشان‌دهنده میل خیالین ما به درون‌بردن دیگری باشد. گویی می‌خواهیم آنچه را دوست داریم، آن‌قدر نزدیک کنیم که بخشی از خود ما شود و دیگر امکان جدایی از آن وجود نداشته باشد.

این پیوند میان عشق، دهان و شیرینی در شعر فارسی نیز حضوری پررنگ دارد. سعدی می‌گوید:

شیرین‌تر از این لب نشنیدم که سخن گفت
تو خود شکری یا عسل‌ست آب دهانت؟

در این بیت، لب، سخن و آب دهان معشوق با شکر و عسل یکی می‌شوند. مولانا نیز نه فقط لب، بلکه تمام وجود معشوق را سرچشمه شیرینی می‌بیند:

تو کان قند و نباتی، نبات تلخ نگوید
مگوی تلخ‌سخن‌ها به روی ما که نشاید

در این تصویر، معشوق «کان قند و نبات» است؛ یعنی وجود او به‌طور کامل با شیرینی، لذت و خواستنی‌بودن پیوند خورده است.

آدم‌های تلخ، بی‌مزه و تهوع‌آور

همین زبان در جهت مخالف نیز عمل می‌کند. وقتی کسی برایمان ناخوشایند است، او را با طعم‌ها و تجربه‌های دهانی منفی توصیف می‌کنیم. می‌گوییم «آدم گوشت‌تلخی است»، «بی‌مزه است»، «بی‌نمک است»، «حالم را به هم می‌زند» یا «باعث تهوع می‌شود». در اینجا دیگری دیگر چیزی نیست که بخواهیم به درون خود ببریم؛ بلکه به چیزی تبدیل می‌شود که باید پس زده یا از خود دور شود.

مولانا این دو سوی تجربه را در یک بیت کنار هم قرار می‌دهد:

در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیست
شکرستانی، ولیکن ترش‌رویی اندکی

شیرینی و ترشی در اینجا فقط مزه نیستند؛ بلکه کیفیت رابطه و حالت عاطفی را بیان می‌کنند.

همان‌طور که غذای خوش‌طعم را می‌بلعیم و غذای ناخوشایند را تف می‌کنیم، در خیال نیز ممکن است بخواهیم آدم‌های دوست‌داشتنی را به درون خود ببریم و آدم‌های ناخوشایند را بیرون برانیم. البته روابط انسانی بسیار پیچیده‌تر از این دو حرکت ساده‌اند، اما زبان روزمره ما نشان می‌دهد که تجربه‌های نخستین بدن هنوز در شیوه دوست‌داشتن، نفرت‌ورزیدن و توصیف دیگران حضور دارند.

شاید به همین دلیل است که عشق، حتی در بزرگسالی، هنوز هم برای ما «مزه» دارد.

پگاه مدنی نوشته شده توسط:

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *