نگاهی روانکاوانه به دلبستگی اجتنابی
بعضی آدمها تا زمانی که رابطه در فاصلهای قابلکنترل باقی مانده، گرم، علاقهمند و حتی مشتاق به نظر میرسند؛ اما وقتی صمیمیت بیشتر میشود، طرف مقابل از آنها حمایت میخواهد یا خودشان احساس میکنند به دیگری وابسته شدهاند، ناگهان عقب میکشند. ممکن است بیشتر کار کنند، پاسخهایشان کوتاهتر شود، احساسات را به بحثی منطقی تبدیل کنند یا اهمیت رابطه را زیر سؤال ببرند. آنچه از بیرون بیعلاقگی، سردی یا خودخواهی دیده میشود، همیشه به معنای فقدان نیاز به رابطه نیست. گاهی فرد بسیار زود آموخته است که نیاز داشتن به دیگری، تجربهای امن و قابلاعتماد نیست.
از این منظر، دلبستگی اجتنابی را میتوان نه صرفاً یک صفت شخصیتی، بلکه راهحلی دفاعی دانست: راهی برای زندگیکردن در جهانی که در آن ابراز نیاز ممکن است با بیاعتنایی، طرد، تحقیر، مداخله یا ناامیدی پاسخ داده شود.
اجتناب به معنای فقدان احساس نیست
در پژوهشهای مربوط به دلبستگی کودکان، کودک اجتنابی هنگام جدایی و بازگشت مادر ممکن است ظاهراً پریشان نباشد. او بهجای جستوجوی تماس، نگاهش را از مادر برمیگرداند، با اسباببازیها مشغول میشود یا به حضور فرد غریبه تقریباً مانند حضور مادر واکنش نشان میدهد. بااینحال، افزایش ضربان قلب این کودکان نشان میدهد که پشت ظاهر آرامشان برانگیختگی عاطفی قابلتوجهی وجود دارد. بنابراین مسئله این نیست که کودک چیزی احساس نمیکند؛ مسئله این است که یاد گرفته پریشانی خود را به رفتارِ درخواستکننده از مراقب تبدیل نکند. (کانرز، ۱۹۹۷)
وقتی کودک بارها تجربه میکند که نزدیکشدن به مراقب در لحظه نیاز، به آرامشدن منتهی نمیشود، توجهش را از رابطه منحرف میکند. او به محیط، فعالیت یا اشیا روی میآورد تا سازمان روانی و رفتاری خود را حفظ کند. چیزی که در آغاز راهی برای کنارآمدن با یک رابطه دشوار است، ممکن است بهتدریج به شیوهای پایدار برای مواجهه با تمام روابط تبدیل شود: «وقتی ناراحتم، بهتر است خودم از پسش بربیایم.»
والد غافل یا از نظر هیجانی غایب
غفلتی که در شکلگیری دلبستگی اجتنابی نقش دارد، الزاماً به معنای نرسیدن به نیازهای جسمانی کودک نیست. والد ممکن است غذا، لباس، آموزش و امکانات مناسبی فراهم کند، اما از نظر عاطفی در لحظاتی که کودک ترسیده، ناراحت یا نیازمند آرامش است، در دسترس نباشد.
کانرز (۱۹۹۷) به مراقبانی اشاره میکند که درخواست تماس کودک را پس میزنند، از تماس جسمانی خوششان نمیآید، در برابر عواطف منفی کودک عقب میکشند یا تنها زمانی به او توجه مثبت نشان میدهند که خوشحال، فعال و بیدردسر باشد. برخی از این والدین خودشان نیز در تحمل خشم، غم و اضطراب مشکل دارند؛ بنابراین بهجای کمک به کودک برای شناخت و تنظیم این هیجانها، آنها را نادیده میگیرند یا سعی میکنند سریعاً خاموششان کنند.
کودک از این تجربهها فقط درباره والد چیزی نمیآموزد؛ درباره خودش نیز نتیجهگیری میکند. ممکن است به این جمعبندی برسد که احساسات دشوارش قابلتحمل نیستند، نیازهایش مزاحماند و برای حفظ رابطه باید بخشهای آسیبپذیر خود را پنهان کند. بهتدریج، بینیازی به بخشی از هویت او تبدیل میشود.
وقتی والد هم غایب است و هم مداخلهگر
همه کودکان اجتنابی فقط با مراقبی سرد و دور روبهرو نبودهاند. برخی پژوهشهای مرورشده توسط کانرز (۱۹۹۷)الگویی متناقضتر را نشان میدهند: مراقب ممکن است وقتی کودک ناراحت و نیازمند است، او را تنها بگذارد؛ اما زمانی که کودک با علاقه و استقلال مشغول بازی است، وارد فعالیتش شود، آن را قطع کند یا مسیرش را کنترل کند.
در چنین رابطهای کودک ممکن است دو پیام همزمان دریافت کند:
«وقتی به تو نیاز دارم، در دسترس نیستی.»
و:
«وقتی میخواهم خودم باشم، به فضای من وارد میشوی.»
در این حالت، فاصلهگرفتن فقط محافظتی در برابر طرد نیست؛ راهی برای حفظ حریم روانی و احساس استقلال نیز هست. بعدها در روابط بزرگسالی، درخواست نزدیکی شریک عاطفی ممکن است نه صرفاً به شکل محبت، بلکه بهصورت فشار، کنترل یا تهدیدی برای خودبودن تجربه شود.
استقلال سالم یا خودبسندگی دفاعی؟
در بزرگسالی، فرد دارای سبک اجتنابیِ طردکننده ممکن است خود را مستقل، منطقی و بینیاز معرفی کند و روابط را در مقایسه با کار، موفقیت یا فعالیتهای فردی کماهمیت بداند. او ممکن است واقعاً توانمند و مستقل باشد؛ اما میان استقلال سالم و خودبسندگی دفاعی تفاوتی اساسی وجود دارد.
استقلال سالم امکان انتخاب دارد. فرد میتواند تنها بماند، اما در صورت نیاز نیز به دیگری نزدیک شود، حمایت بخواهد و اجازه دهد کسی به او کمک کند. در خودبسندگی دفاعی، نیاز داشتن به دیگری با خطر همراه است و باید انکار شود. فرد فقط ترجیح نمیدهد مستقل باشد؛ احساس میکند نباید به کسی نیاز پیدا کند.
پژوهش ژولک (۲۰۱۰) نشان میدهد که سبک اجتنابی طردکننده با بیگانگی، انزوای اجتماعی، خودبسندگی و انکار نیاز به رابطه ارتباط دارد. فرد با حفظ تصویری مثبت و آسیبناپذیر از خود، از مواجهه با احتمال ناامیدی و وابستگی محافظت میشود.
فرد اجتنابی از چه چیزی دوری میکند؟
برای همه افراد اجتنابی پاسخ واحدی وجود ندارد. گاهی تهدید اصلی، طردشدن است: اگر فرد نیازش را آشکار کند، دیگری ممکن است پاسخ ندهد یا او را پس بزند. گاهی نیازمندی با شرم همراه شده است؛ فرد احساس میکند درخواست کمک نشانه ضعف، ناتوانی یا کمارزشی است.
در مواردی، مسئله تحملناپذیری هیجان است. نزدیکی میتواند غمها، ترسها و اشتیاقهایی را فعال کند که فرد سالها با محدودکردن تجربه عاطفی از آنها دور مانده است. کانرز (۱۹۹۷) مینویسد که افراد اجتنابی ممکن است نهتنها از دیگران، بلکه از جهان درونی خود نیز فاصله بگیرند؛ به خاطرات دردناک دسترسی کمتری داشته باشند و شدت عاطفی تجربهها را کوچک بشمارند.
برای برخی دیگر، صمیمیت خطر گرفتارشدن یا ازدستدادن خود را فعال میکند. در پژوهش ژولک(۲۰۱۰)، ترس از بلعیدهشدن به معنای ترس از وابستگی، بهدامافتادن و محوشدن استقلال در رابطه تعریف شده و با هر دو شکل دلبستگی اجتنابی ارتباط معنادار داشته است. نویسنده نتیجه میگیرد که در افراد اجتنابی طردکننده، همین ترس میتواند آنها را بهسمت استقلال افراطی و خودبسندگی سوق دهد.
البته این فقط یکی از مسیرهای اجتناب است، نه توضیح همه آن. ملتزر (۱۹۹۲) نیز بدون استفاده از طبقهبندیهای دلبستگی، سازمانهایی روانی را توصیف میکند که در آنها نزدیکی با نفوذ، کنترل، محو مرزها و زندانیشدن در جهان روانی دیگری آمیخته میشود. در چنین وضعی، فرد هنوز الگوی پایداری از رابطه در اختیار ندارد که در آن دو نفر بتوانند نزدیک باشند و در عین حال جدا باقی بمانند.
گاهی نیز خودِ نیاز به دیگری مخرب تجربه میشود. اطلسکوخ (۲۰۱۱) در مقالهای درباره دلبستگی دوسوگرا، بیمارانی را توصیف میکند که احساس میکنند عشق، خشم و نیاز شدیدشان ابژه را تخلیه یا نابود میکند. در این حالت، فاصلهگرفتن میتواند تلاشی برای محافظت از خود و دیگری در برابر نیاز تجربهشده بهعنوان بیشازحد سنگین باشد. این مقاله مستقیماً درباره سبک اجتنابی نیست، اما نشان میدهد که بریدن از رابطه همیشه از بیعلاقگی ناشی نمیشود؛ گاهی فرد میترسد وابستگی او برای هر دو طرف ویرانگر باشد.
حضور فرد اجتنابی در روابط بزرگسالی
این سازمان دفاعی در روابط مختلف شکلهای متفاوتی پیدا میکند. فرد ممکن است در آغاز رابطه مشتاق باشد، اما وقتی رابطه جدیتر میشود یا دیگری نیاز عاطفی بیشتری نشان میدهد، عقبنشینی کند. در تعارضها ممکن است سکوت کند، موضوع را عقلانی سازد، بیشتر کار کند یا برای مدتی از دسترس خارج شود. ممکن است نیازهای شریکش را زیادهخواهی ببیند و احساسات خودش را نیز بیاهمیت یا غیرضروری بداند.
در بسیاری از این رفتارها، مسئله فقط فاصله از دیگری نیست. فرد از بخشی از خود که محتاج، وابسته، ترسان و مشتاق ارتباط است نیز فاصله گرفته است. بنابراین نزدیکی برای او میان دو قطب نوسان میکند: یا فاصلهای که امنیت و کنترل را حفظ میکند، یا رابطهای که ممکن است به طرد، نفوذ، وابستگی یا ازدستدادن خود منجر شود. آنچه دشوار باقی مانده، تجربه رابطهای است که در آن نیاز و استقلال بتوانند همزمان وجود داشته باشند.
درمان: فهمیدن دفاع پیش از تغییر آن
درمان دلبستگی اجتنابی با شکستن فوری فاصله یا واداشتن بیمار به ابراز عواطف آغاز نمیشود. فشار برای صمیمیت، پرسشهای پیدرپی درباره احساسات یا تفسیرهای زودهنگام درباره وابستگی میتواند همان تجربهای را بازتولید کند که بیمار از آن محافظت میکند: اینکه دیگری به حریم او وارد میشود، نیازهایش را تعریف میکند یا از او میخواهد مطابق انتظار رابطه رفتار کند.
کانرز (۱۹۹۷) بر صبر، احترام به دفاعها و ایجاد تدریجی اعتماد تأکید میکند. درمانگر باید بفهمد که بیاعتمادی و فاصلهگیری زمانی راهی ضروری برای سازگاری بودهاند. تجربه درمانی میتواند بهتدریج تفاوت میان استقلال و انزوا، نیاز و درماندگی، نزدیکی و ادغام، و فاصله و رهاشدگی را روشن کند.
هدف درمان این نیست که فرد استقلالش را کنار بگذارد. هدف این است که استقلال دیگر تنها راه حفظ خود نباشد؛ فرد بتواند در صورت نیاز به دیگری تکیه کند، بدون اینکه احساس کند ضعیف، کنترلشده یا در رابطه گم شده است.
دلبستگی اجتنابی را میتوان داستان کودکی دانست که آموخته برای حفظ رابطه باید نیاز خود به رابطه را پنهان کند. پشت ظاهر بینیاز، تجربههای گوناگونی ممکن است وجود داشته باشد: مراقبی که در لحظه نیاز غایب بوده، والدی که عاطفه را تحمل نکرده، رابطهای که استقلال را تهدید کرده، یا ترسی قدیمی از ناامیدی و وابستگی. فاصلهگرفتن زمانی از فرد محافظت کرده است؛ اما در بزرگسالی ممکن است همان فاصله، امکان تجربه صمیمیتی امن را نیز از او بگیرد.
منابع
Atlas-Koch, G. (2011). Attachment, abandonment, murder. Contemporary Psychoanalysis, 47(2), 245–۲۵۹٫
Connors, M. E. (1997). The renunciation of love: Dismissive attachment and its treatment. Psychoanalytic Psychology, 14(4), 475–۴۹۳٫
Meltzer, D. (2008). The claustrum: An investigation of claustrophobic phenomena. Karnac Books. (Original work published 1992)
Žvelc, G. (2010). Object relations and attachment styles in adulthood. Horizons of Psychology, 19(2), 5–۱۸
اولین نفری باشید که نظر می دهد.