بدریخت‌انگاری بدن نیابتی

خیلی‌هامان کم‌وبیش اسم اختلال بدریخت‌انگاری بدن را شنیده‌ایم؛ زمانی که فرد، خودش را «زشت» یا «دارای نقص بدنی جدی» تجربه می‌کند، در حالی که این نقص یا از نگاه دیگران اصلاً قابل‌مشاهده نیست یا بسیار خفیف‌تر از چیزی است که خود او حس می‌کند. حساسیت شدید نسبت به این «عیب ظاهری» به حدی می‌رسد که فرد دچار مشغولیت ذهنی مداوم می‌شود، از حضور در جمع‌ها اجتناب می‌کند و زندگی اجتماعی‌اش به‌خاطر احساس شرم به‌شدت محدود می‌شود.

اما شکل کمتر شناخته‌شده‌ای از این اختلال وجود دارد که می‌توان آن را «بدریخت‌انگاری بدنِ نیابتی» نامید؛ وضعیتی که در آن، تمرکزِ بیمار نه بر روی بدن خودش، بلکه بر روی ظاهر فرد دیگری است. این «دیگری» معمولاً یکی از نزدیکان است؛ مثل فرزند، والد یا شریک عاطفی. از نگاه من، حساس‌ترین و آسیب‌زاترین نمونه، زمانی است که **والد، به‌ویژه مادر، فرزند خودش را زشت یا دارای نقص بدنی» می‌بیند و این تجربه را ــ به‌صورت کلامی یا غیرکلامی ــ مدام به او منتقل می‌کند.

در چنین حالتی، کودک در آینه‌ی نگاهِ والد، تصویری از خود می‌گیرد: تصویری سرشار از نقص، شرم و نابسندگی. می‌توان گفت در بسیاری از موارد، یکی از مهم‌ترین زمینه‌های شکل‌گیری بدریخت‌انگاری بدن این است که مراقب اولیه نتوانسته احساسی از «زیبا بودن» یا دست‌کم «کافی بودن از نظر بدنی» را به کودک منتقل کند.

تجربه‌ی ما از بدن خودمان اساساً در بستری از روابط با دیگران شکل می‌گیرد؛ به‌ویژه در این که آیا در تعاملات اولیه، تصویری از خود به‌عنوان موجودی دوست‌داشتنی و مطلوب را درونی می‌کنیم یا نه.
روابط فیزیکی اولیه میان مادر و کودک، فقط برای شکل‌گیری دلبستگی مهم نیستند، بلکه در ساختن تجربه‌ی ما از خودمان به‌عنوان فردی خواستنی نقشی اساسی دارند؛ تجربه‌ای که در نخستین لایه‌هایش، عمیقاً بدنی است.

نگاه و لمسِ مادر از مهم‌ترین مسیرهای شکل‌گیری ذهنیت‌اند. نگاه مادر قرار است برای نوزاد مثل آینه عمل کند و به او تصویری از خودش بازگرداند. حال اگر مادر افسرده باشد، نگاهش خالی است؛ گویی فرد روبه‌روی آینه‌ای بی‌تصویر ایستاده است. قرار گرفتن مکرر در برابر این نگاه خالی، تجربه‌ای عمیقاً ترسناک است و می‌تواند باعث شود احساس فرد از خودش، و در گام اول از هویت بدنی‌اش، رنگی از «تهی بودن» بگیرد.

از سوی دیگر، مادری که خود، نسبت به بدنش احساس زشتی و نقص می‌کند، ممکن است همین احساس درونیِ زشتی را به کودک فرافکنی کند و او را «زشت» ببیند. در این حالت، مادر مثل آینه‌ای عمل می‌کند که تصویری پر از اعوجاج به کودک بازمی‌گرداند. لمس شدن، بغل شدن و بوسیده شدن همراه با محبت نیز برای رشد ذهنیت کودک ــ که ناگزیر ذهنیتی بدن‌مند است ــ حیاتی است. اگر مادر نتواند کودک خود را به‌قدر کافی و با عشق لمس کند، در عمل نمی‌تواند به او کمک کند تا احساسی از «دارای بدن بودن»، «دوست‌داشتنی بودن» و «خواستنی بودن» را در خود شکل دهد.

همان‌طور که می‌بینیم، این الگوهای آسیب‌زا به‌راحتی می‌توانند از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند؛ و در دنیای امروز، تحت تأثیر ترکیبی از سرمایه‌داری، فرهنگ مصرف‌گرایی و استانداردهای غیرواقع‌بینانه‌ی زیبایی در رسانه‌ها، تشدید و بازتولید شوند. در چنین بستری است که هم بدریخت‌انگاری بدن و هم شکل نیابتی آن، می‌توانند به بخشی از تجربه‌ی روزمره‌ی کودکان و بزرگسالان تبدیل شوند؛ تجربه‌ای که از سطح «نارضایتی از ظاهر» فراتر می‌رود و تا اعماق هویت، شرم و رابطه‌ی فرد با خودش و دیگران نفوذ می‌کند.

پگاه مدنی نوشته شده توسط:

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *